خرید بک لینک

در ارتباط با علل رسیدن به وضعیت کنونی در آموزش عالی کشور، سال گذشته در گروه انجمن صنفی اساتید دانشگاه ازاد مطلبی نوشتم که هرچند بیش از یک سال از آن می گذرد، اما به دلیل عدم تغییر در شرایط همچنان صادق است:

بدیهی است تا ریشه ها و علل ایجاد کننده مشکلات مشخص و روشن نباشند، نمی توان برای حل آنان اقدام موثری انجام داد. در متن زیر، تلاش شده است بطور اجمال به تحلیل ریشه های مشکلات امروزی دانشگاه آزاد پرداخته شود. البته، بدیهی است که در این مجال اندک، امکان نگرش همه جانبه بر عوامل ایجاد کننده مشکلات میسور نبوده است.

همچنین، لازم به توضیح است که این متن، یک متن علمی نیست، بلکه حاصل تجربیات و مشاهدات شخصی است و صرفاً ریشه یابی وضعیت موجود براساس نظرات شخصی می باشد و ممکن است الزاماً صحیح نباشد.
پیشاپیش از همه دوستان و همکاران بزرگوار به دلیل اطاله کلام پوزش می طلبم.

در اقتصاد، هر کالا یا خدمتی دارای بازار خاص خود است که در آن عرضه کنندگان و تقاضا کنندگان بر سر قیمت و مقدار کالا یا خدمت مورد معامله به توافق می رسند. البته، خود این بازارها هم بسته به تعداد خریداران و فروشندگان و همچنین همگن بودن یا نبودن کالا ها به انواع مختلف رقابتی، انحصاری، چندقطبی و ... تقسیم می شوند. یکی از این بازارها، بازار آموزش عالی است که در آن آموزش دانشگاهی مورد معامله قرار می گیرد.

تا مدتها، بازار آموزش عالی در کشور از نوع بازار انحصار یک جانبه فروش یا monopoly بود که در آن تنها یک عرضه کننده (دولت) و تعداد بسیار زیادی تقاضا کننده حضور داشتند و در نتیجه، فروشنده، تعیین کننده میزان عرضه (ظرفیت پذیرش) و قیمت بود که با توجه به ماهیت آموزش عالی و اثرات جانبی مثبت (external benefit) بیشمار آن، به درستی، و مانند بسیاری از کشورها، به عنوان یک کالای عمومی (public good) دیده می شد و دولت کلیه هزینه های آنرا پرداخت می کرد و در نتیجه، این خدمات بصورت رایگان در اختیار متقاضیان قرار می گرفت. از آنجا که دانشگاهها به دلیلی که گفته شد بودجه خود را مستقیماً از دولت دریافت می کردند، تعداد دانشجویان پذیرفته شده در هر رشته، تأثیری بر بیلان مالی آنها نداشت و درنتیجه، به دانشجو صرفاً بعنوان ماده اولیه تولید متخصص نگریسته می شد و نه منبع درآمد. لذا برای حفظ کیفیت، ظرفیت پذیرش هر رشته محدود نگاه داشته می شد.

بنابراین، چون هدف دولت تا آن زمان فقط آموزش متخصصین مورد نیاز کشور در رشته های مختلف بود، به آموزش عالی نگاه سوداگرانه نداشت و کیفیت آموزش نسبت به کمیت آن اهمیت بسیار بیشتری داشت. شاهد این امر هم قراردادهای متعدد تبادل دانشجو و استاد با دانشگاهها و مراکز آموزشی و تحقیقاتی درجه یک دنیا و اعطای انواع بورس ها و فرصتهای مطالعاتی به دانشجویان مستعد و ....بود. از سوی دیگر، چون دولت به نقش بسیار مهم اساتید دانشگاه به عنوان تربیت کننده نیروی کار متخصص یعنی موتور محرک توسعه کشور واقف بود، برای این قشر فرهیخته جامعه، ارزش و احترام زیادی قائل بود. به همین دلیل، تقریباً ۱۰۰ درصد تحصیلکردگان در خارج که عملاً در بهترین دانشگاههای ایالات متحده و اروپا تحصیل می کردند به کشور باز می گشتند و چیزی به نام فرار مغزها یا مهاجرت نخبگان مفهومی نداشت.

بنا بر دلایل گفته شده، چون کیفیت دانش آموختگان بالا، اما تعدادشان در جامعه آنروز معدود بود، بلافاصله در مشاغل کلیدی و با درآمدهای خوب جذب بازار کار (با توجه به ساختار اقتصادی اجتماعی آن زمان عمدتاً سازمانها و دستگاههای دولتی) می شدند.

به دلیل کیفیت بالای آموزش، سطح فرهنگ و درآمد نسبی بالا، تحصیل کردگان در جامعه آنروزها از عزت و احترام بالایی برخوردار بودند و درنتیجه همه پدر و مادرها که بسیاری از آنها حتی فاقد سواد خواندن و نوشتن بودند، آرزو داشتند که فرزندانشان تحصیلات عالی داشته باشند و این میل، طی یکی دو نسل کاملاً در جامعه نهادینه گردید.

اعتبار تحصیل و تحصیل کرده آنقدر بالا بود که حتی دانشجویان کارشناسی در جامعه بسیار مورد احترام بودند. من شخصاً به خاطر دارم تعدادی از هم کلاسی هایم در همان سالهای اول دانشگاه و درحالی که نه ثروتی داشتند و نه شغلی، به خواستگاری دختران مورد علاقه شان رفتند و صرفاً به دلیل دانشجو بودن و اینکه باور جامعه بر این بود که آینده شغلی و معیشتی شان تضمین شده است، همگی آنها پاسخ مثبت شنیدند.

نتیجه این تمایل و اقبال عمومی به تحصیلات عالی، رشد بسیار سریع تقاضا برای آن، نسبت به امکانات و ظرفیت دانشگاهها بود. قبولی در دانشگاه هر سال سخت تر می شد و به دلیل اصرار و تمایل شدید متقاضیان و خانواده هایشان، "پشت کنکوری" بودن عملاً بعنوان شغل بسیاری از دیپلمه ها درآمد و کم نبودند جوانانی که به امید قبولی در دانشگاه، گاهی ۸ یا ۹ سال فقط درس می خواندند و هرسال کنکور می دادند.

با وقوع انقلاب، تعداد زیادی از مقامات و کارشناسان که عمدتاً پستهای کلیدی را در جامعه برعهد

ه داشتند، یا از کشور مهاجرت کردند و یا پاکسازی و از کار برکنار شدند. در نتیجه، انقلابیون که بجز گروه اندکی عمدتاً از اقشار پایین، مستضعف و فاقد تحصیلات عالی بودند مسند و زمام امور دستگاه دیوانسالاری کشور و از جمله آموزش عالی را در دست گرفتند. دیدگاه غالب در آن زمان این بود که تعهد بر تخصص ارجح است. بنده دقیقاً به یاد دارم که در برنامه ای که از رادیو پخش می شد، شهید بهشتی سخنانی با این مضمون فرمودند "برای ما تعهد افراد از تخصصشان مهمتر است. اگر فردی متعهد اما فاقد تخصص را به کاری بگماریم، به تدریج در آن کار تخصص نیز پیدا می کند اما اگر فرد متخصص فاقد تعهد لازم بر مسند کاری باشد، آن سازمان را به بیراهه خواهد کشاند و از مسیر انقلاب خارج خواهد ساخت". بر اساس همین استدلال و طرز تلقی، هسته های گزینش تشکیل شدند و در هنگام استخدام، بیشتر به آموزه های مذهبی، اعتقادی و سیاسی افراد توجه می شد تا تخصص و سواد آنها. در نتیجه، در سازمانها و ادارات، شاهد مدیرانی شدیم که الزاماً تخصص چندانی در زمینه کاری خود نداشتند و ناچار بودند بر افرادی مدیریت کنند که بسیاری از آنها از نظر تجربه، سواد و مدرک تحصیلی از خودشان بالاتر بودند. در آن زمان، باور عمومی نزد انقلابیون که اکثریت قریب به اتفاق آنها افراد واقعاً معتقدی هم بودند این بود که همه کارها، سیاستها و روشهای قبل از انقلاب اشتباه و خیانتکارانه بوده است و به همین دلیل نسبت به کارشناسان تحصیلکرده و خبره که بسیاری از آنها واقعاً افراد شریف و سالمی هم بودند بشدت بی اعتماد بودند و الگوها و مدلهای اقتصادی را تنها بعنوان فرمولهایی برای استثمار و استعمار ملتهای دربند می دانستند و به کارشناسان و تحصیل کردگان بعنوان خودفروخته، مزدوران اجنبی و مجری مطامع استعمارگران می نگریستند و درنتیجه بشدت با نظرات آنها مخالفت می کردند و معتقد بودند باید با اتخاذ تصمیمات انقلابی از کشور طاغوت زدایی کرد و جامعه اسلامی مبتنی بر قوانین اسلامی مستقر کرد.

یکی از نتایج چنین دیدگاهی وقوع انقلاب فرهنگی بود که منجر به تعطیلی موقت دانشگاهها و برکناری بسیاری از اساتید شد. در کنار این اتفاقات، بنا به دلایل سیاسی و اقتصادی امکان ادامه تحصیل در دانشگاههای معتبر خارجی بشدت کاهش پیدا کرد و در نتیجه با انبوه متقاضیان تحصیل در دانشگاه روبرو شدیم. به گونه ای که بطور متوسط از هر ۲۰ یا ۲۵ نفر متقاضی تنها یک نفر شانس قبولی در کنکور را پیدا می کرد.

در این هنگام بود که دانشگاه آزاد با هدف ایجاد امکان ادامه تحصیل در دانشگاه برای همه تاسیس شد. در سالهای اولیه، قرار بر این بود که هرکس مایل است، حتی اگر فاقد مدرک دیپلم هم باشد باید بتواند آزادانه در رشته مورد علاقه اش تحصیل کند. اصولاً فلسفه کلمه "آزاد" در نام دانشگاه هم همین بود. ضمناً در ابتدا قرار نبود به دانش آموختگان مدرک معتبر هم داده شود. به همین دلیل در سالهای ابتدایی استقبال از آن نزد مردم بسیار کم بود و شاید به همین دلیل، از ابتدا نگرش جامعه علمی کشور که عمدتاً در دانشگاههای زیرمجموعه وزارت علوم متشکل شده بودند نسبت به دانشگاه آزاد منفی بود.

از سوی دیگر، بعلت نوپا بودن و ندیدن تمهیدات لازم برای ایجاد آن، دانشگاه آزاد بشدت از فقر و کمبود هیأت علمی مجرب رنج می برد. بیشتر اساتید دانشگاههای دولتی، از آنجا که هیچ اعتبار علمی برای دانشگاه آزاد قائل نبودند تا مدتی حتی حاضر نبودند که بصورت حق التدریس با این دانشگاه همکاری کنند و در نتیجه تا سالها، بسیاری از مدرسین دانشگاه آزاد از لیسانسیه ها و دبیران بازنشسته آموزش و پرورش بودند و این خود بیشتر از اعتبار این دانشگاه نزد جامعه علمی کشور می کاست.

بزودی، مسئولان دانشگاه دریافتند که علت اقبال شدید به تحصیلات عالی، نه صرف ارتقاء سطح علمی، بلکه اخذ مدرک معتبر برای استخدام و اشتغال است. به همین دلیل، چون وزارت علوم حاضر به تایید مدارک کاردانان و کارشناسان فاقد دیپلم نبود، برای جلب نظر این وزارت و تایید مدارک دانشگاه آزاد، پس از یکی دو دوره، داشتن مدرک دیپلم را بعنوان شرط ثبت نام در دانشگاه اعلام کرد. بنابراین "آزاد" بودن دانشگاه آزاد یکی دو سال بیشتر دوام نیاورد. با این تحول، به تدریج و کندی استقبال از دانشگاه آزاد نزد مردم رو به افزایش گذاشت.

از سوی دیگر، مدیران فاقد مدرک و تخصصی که به آنها اشاره کردیم، چون همواره به دلیل نداشتن تخصص و مدرک تحصیلی دانشگاهی در سازمانهایشان جدی گرفته نمی شدند و یا مورد تمسخر قرار می گرفتند، بشدت به اخذ مدارک دانشگاهی علاقمند شدند اما به دلیل فقدان بنیه علمی قوی، بسیاری از آنها قادر به ورود به دانشگاههای دولتی نمی شدند. در اینجا بود که ثبت نام در دانشگاه آزاد بهترین گزینه برای آنها بود.

برچسب: نویسنده: سجاد قنبری تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 12:56

صفحه بندی