نقطه عطف روند فعالیت دانشگاه آزاد از نیمه دوم دهه ۸۰ و پس از روی کار آمدن دولت هشتم شکل گرفت. هم جناب رییس جمهور و هم رییس وقت دانشگاه آزاد از اعضای هیأت علمی دانشگاه علم و صنعت بودند و ظاهرا از دیرباز روابط خوبی باهم نداشتند. به همین دلیل، حال فرصت مغتنمی پیش آمده بود برای پایین کشیدن رییس دانشگاه آزاد از اریکه قدرت چندین ساله و تصاحب یکی از مهمترین منابع ثروت جناح رقیب و آوردن آنچه بر سازمان تأمین اجتماعی و شرکتهای تابعه آن آمد بر سر دانشگاه آزاد.
به این ترتیب بود که هجمه ها آغاز شد اما کار به آن راحتی که ابتدا تصور می شد نبود و حریف سرسخت تر از آن بود که به راحتی میدان را واگذارد. در نتیجه، جناب رییس جمهور وقت تصمیم گرفتند حالا که ظاهراً زورشان به سوارکار نمی رسد، به پیروی از ضرب المثل مشهور "دیگی که برای ما نجوشد، سر سگ در آن بجوشد"، برای زمین زدن سوار، اسبش را بزنند... و به این ترتیب بود که دستور گسترش انفجارگونه دانشگاه پیام نور و اعطای انواع مجوزهای دانشگاههای غیرانتفاعی صادر گردید و حتی دستور داده شد از ساختمانهای سازمانهای دولتی در ساعات غیر کاری برای برگزاری کلاسهای دانشگاه پیام نور استفاده شود.
حال، برگردیم به عزیزانی که از قِبل نیاز دانشگاه آزاد به آنها، مدارج تحصیلی را یکی پس از دیگری و عمدتاً حتی بدون نیاز به حضور سر کلاسها طی کردند و حالا همگی دکتر و مهندس و فوق لیسانس بودند، با سواد سیکل و نهایتاً دیپلم! و طبیعتاً حالا به یمن مدارک تحصیلی شان، شرایط احراز مقامات بالاتر را هم پیدا کرده بودند. از این زمان است که با خیل این دست آقایان که اتفاقاً بسیار پر مدعا هم بودند و دغدغه! خدمتشان مثال زدنی، روبرو می شویم. بسیاری از آنها آنقدر اعتماد به نفس بالایی هم داشتند که حیفشان می آمد در کنار پرداختن به امور جاریه و حل و فصل کارشناسانه! مشکلات و معضلات مملکتی، جوانان این مرز و بوم، قطره ای از دریای علم و فضل آنان بهره نبرند و به همین جهت، بسیاری از آنها وارد کار تدریس در دانشگاه هم شدند. بعنوان نمونه و مشتی از خروار، می توان به مرحوم کردان اشاره کرد.
برآیند این فعل و انفعالات این بود که در جامعه باور بر این قرار گرفت که ظاهراً صِرف کسب مدرک برای پیمودن پله های ترقی کفایت می کند و برای تصدی پستهای بالا و مدیریت های ارشد، کمترین چیزی که لازم است، سواد و تخصص است...در نتیجه، به پیروی از سخن گهربار "الناس علی دین ملوکهم"، کمپین اخذ مدرک به ساده ترین روش و ارزانترین راه کلید خورد و انگیزه درس خواندن و باسواد شدن روز به روز کاهش پیدا کرد. استدلال هم کاملاً روشن و واضح بود: کسی که پارتی نداشته باشد، چه باسواد باشد و چه بیسواد، کاری پیدا نخواهد کرد و در مقابل، کسی که پارتی دارد، بیکار نخواهد ماند؛ چه باسواد باشد چه بیسواد! و نتیجه هر دو شق قضیه یکسان بود: درس خواندن و سواد نقشی در آینده شغلی ایفا نخواهد کرد و تنها داشتن مدرک کفایت می کند. حتماً شما همکاران عزیز هم به کرات با این دسته از دانشجویان برخورد کرده اید که می گویند من کارم آماده است و فقط به من گفته اند مدرک کارشناسی یا ارشد بیاورم، معدل هم مهم نیست...
برچسب: دانشگاه,
نویسنده: سجاد قنبری